
چه لطیف است حس آغازی دوباره
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس
و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن
و چه اندازه شیرین است امروز
روز میلاد
روز تو
روزی که تو آغاز شدی
" تولدت مبارک "
قصه نبود ، راه بود ، خار بود و خون
لیلی ، قصه راه پرخون می نوشت ، راه بود و لیلی می رفت ، مجنون نبود.
دنیا ولی پر از نام مجنون بود.
لیلی تنها بود ، لیلی همیشه تنهاست.
قصه نبود ، معرکه بود ، میدان بود ، بازی چوگان و گوی.
چوگان نبود : گوی بود. لیلی ، گوی میدان بود : بی چوگان. مجنون نبود.
* * *
لیلی زخم برمی داشت ، اما شمشیر را نمی دید. شمشیرزن را نیز.
حریفی نبود .لیلی تنها می باخت . زیرا که قصه ، قصه باختن بود.
مجنون کلمه بود . ناپیدا و گم. قصه عشق اما همه از مجنون بود.
مجنون نبود.
لیلی قصه اش را تنها می نوشت.
قصه که به آخر رسید مجنون پیدا شد. لیلی مجنونش را دید.
* * *
لیلی گفت : پس قصه ،قصه من و توست.
پس مجنون تویی!
خدا گفت : قصه نیست، راز است . این راز من و توست ، برملا نمی شود، الا به مرگ . لیلی ! تو مرده ای .
* * *
لیلی مرده بود.
عرفان نظرآهاری
به دنیا پا نهاده ای درست مانند کتابی باز و ساده و نانوشته باید
سرنوشت خود را رقم زنی ، خود و نه کس دیگر ، چه کسی می تواند
چنین کند ؟ چرا ؟ مجبوری سرنوشت خود را بنویسی ، خالق سرانجام
خود باشی ، با " خود " آماده و قالب یافته بدنیا نیامده ای . همچون بذر
زاده شده ای و می توانی همان بذر بمانی و بمیری اما میتوانی گل
باشی و بشکفی ، می توانی درخت باشی و ببالی
" اوشو "
درون توست اگر خلوتی و انجمنی است
برون ز خویش کجا می روی جهان خالی است
" بیدل دهلوی "
تو آن امپراطوری هستی که به خواب رفته و در رویا می بیند که گداست . از خواب بیدار شو
" اوشو "
فقط یک گوشه از این جهان وجود دارد که شما می توانید در آنجا از پیشرفت مطمئن باشید و آنجا خود شما هستید
" آلدوس هاکسلی "
خسته هستم ... می خواهم بخوابم آقا... تو مرگ سبز میدانی چیست؟ هیچ کس از رنگ سبز و بوی بهار حمایت نمی کند.
ورق ها را دور بریزید ، اینجا زلزله خواهد آمد ، این جا یک شب ماه خواهد سوخت ، جوراب های ابریشمی خواهد سوخت .
در خیابان ملل ستون های عشق را با بلورهای بدل ساخته اند ،
چه فروریزنده است ایمان و چه عابر است دوستی .
سلام آقا ، سلام خانم ، من یک کودکم ، من یک فانوس تاشو هستم
درمن شمعی روشن کنید .... این منم که برگشته ام دایه آقا ... اسم این شهر چیست ؟
من خیس شده ام ... من خیلی خسته هستم آقا ... خواب ... تنها خواب ..........
بخواب هلیا ، دیر است ، دود دیگر دیدگانت را آزار نمی دهد ، دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نمی کند ، چشمان تو چه دارد که به شب بگوید ....
شب از من خالی ست هلیا ... شب از من و پروانه ها خالی ست...
یکی از کتابها رو که باز کردم یه نوشته خیلی قشنگ دیدم که البته تکه آخر یه شعر بود فکر کردم آپ خوبی میشه
رخصت ز خدا می خواست تا
تکامل ببخشد ضمیرش را
سرنوشت برگی زد و
فیاض مرد
شولایی مندرس
کومه ی منسجر
نمدی پر ذکر
از او بی او ماند
مادران اشک
کودکان محو
مردان فاتحه ای
فیاض مرد.
با اینکه قسمت انتهایی یه نوشته بود ولی کامل بود و گویا
چقدر دلم برای خودم تنگ شده
و برای مریم
که میان تردید ها گمش کردم
همان مریم مقدس را...
و حالا سایه ها همنشین بازمانده من اند.
دیده ای؟
خاکستر نشینی را ...
به هیچ صراطی مستقیم نبود
و عاقبت مرد
وقتی مرد سایه هم نداشت