تبليغاتX
مداد رنگی
مداد رنگی

چه لطیف است حس آغازی دوباره

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس

و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن

و چه اندازه شیرین است امروز

روز میلاد

روز تو

روزی که تو آغاز شدی

 " تولدت مبارک "


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

قصه نبود ، راه بود ، خار بود و خون

لیلی ، قصه راه پرخون می نوشت ، راه بود و لیلی می رفت ، مجنون نبود.

دنیا ولی پر از نام مجنون بود.

لیلی تنها بود ، لیلی همیشه تنهاست.

قصه نبود ، معرکه بود ، میدان بود ، بازی چوگان و گوی.

چوگان نبود : گوی بود. لیلی ، گوی میدان بود : بی چوگان. مجنون نبود.

                             *              *                *

لیلی زخم برمی داشت ، اما شمشیر را نمی دید. شمشیرزن را نیز.

حریفی نبود .لیلی تنها می باخت . زیرا که قصه ، قصه باختن بود.

مجنون کلمه بود . ناپیدا و گم. قصه عشق اما همه از مجنون بود.

مجنون نبود.

لیلی قصه اش را تنها می نوشت.

قصه که به آخر رسید مجنون پیدا شد. لیلی مجنونش را دید.

                         *                *                   *

لیلی گفت : پس قصه ،قصه من و توست.

پس مجنون تویی!

خدا گفت : قصه نیست، راز است . این راز من و توست ، برملا نمی شود، الا به مرگ . لیلی ! تو مرده ای .

                         *                   *                 *

لیلی مرده بود.

                                                                      عرفان نظرآهاری


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
در من شمعی روشن کنید مرا به آسمان بفرستید ، مادر دست بچه ات را به من بده ، آیا خواب رنگینی دیده ای؟

خسته هستم ... می خواهم بخوابم آقا... تو مرگ سبز میدانی چیست؟ هیچ کس از رنگ سبز و بوی بهار حمایت نمی کند.

ورق ها را دور بریزید ، اینجا زلزله خواهد آمد ، این جا یک شب ماه خواهد سوخت ، جوراب های ابریشمی خواهد سوخت .

در خیابان ملل ستون های عشق را با بلورهای بدل ساخته اند ،

چه فروریزنده است ایمان و چه عابر است دوستی .

سلام آقا ، سلام خانم ، من یک کودکم ، من یک فانوس تاشو  هستم  

درمن شمعی روشن کنید .... این منم که برگشته ام دایه آقا ... اسم این شهر چیست ؟

من خیس شده ام ... من خیلی خسته هستم آقا ... خواب ... تنها خواب ..........

 بخواب هلیا ، دیر است ، دود دیگر دیدگانت را آزار نمی دهد ، دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نمی کند ، چشمان تو چه دارد که به شب بگوید ....

شب از من خالی ست هلیا ... شب از من و پروانه ها خالی ست...

    


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |